تا وقتی به عروسیش دعوت شد...
باز هم نگفت تا وقتی که به مراسم تدفینش رفت....دیگه نمیتونست حرف دلش رو بزنه....
همه ی عمرش به او نگفت....حرف دل برای دل موند....
تا رسید به دفتر خاطراتش....او نوشته بود : از کودکی دوستش داشتم....ازدواج کردم تا فراموشش کنم...
اینا رو گفتم که آروم بگیرم....کاش دوستم داشتی.... اگه واقعا کسی رو دوست دارید و میدونید که عاشقش هستید....همین الان بهش بگید....
برگرفته از وبلاگ : http://ehsandj32.blogfa.com/